اين وبلاگ به آدرس ديگری منتقل شد...

در صورتی که مايليد آدرس جديد را داشته باشيد برايم آفلاين يا ايميل بگذاريد... يا در قسمت نظر های همين يادداشت، ايميل يا آدرس وبلاگتان را برايم بگذاريد..... سريعا جوابتان را ميدهم...

اگر هم جوابی ندادم بدانيد که از دست خود شما داشتم فرار ميکردم

شايد بهتر باشد که مهسا ديگر زندگی نکند!

خدانگهدار...

  
نویسنده : mahsa ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ دی ،۱۳۸٢

 

هميشه فکر ميکردم بين يک سری آدمها و رفتارهای خاص و من، خيلی فاصله وجود داره... يعنی اصلا تو يه بعد هم نيستيم که بشه فاصله رو توش تعريف کرد!

ديشب از بين او هم آدم يه لحظه متوجه تابلویی که روی ديوار بود شدم... يه کپی ديگه از تابلو رو قبلا تو يه دوره ی ديگه از زندگيم ديده بودم....

ممکنه يه روز من هم شبيه بعضی از اين آدمها بشم؟ اين هم از اون سؤالهای قرون وسطايی خاص خودم بود! خوشحالم که تو مقطعی زندگی ميکنم که ديگه اين چيزها اهميتی نداره.

ظاهر مسخره ی آدمها...

علی به حياط اشاره ميکنه و به ما ها ميگه که از آدمهايی که اختيارشون دست خودشون نيست خوشش نمياد....

کدوممون اختيارمون دست خودمونه؟  اصلا اين مهمه که اختيارمون دست خودمون باشه يا نه؟ فقط اين وسط يه سری آدم کوچيــــــک خنده دار هستن که تازه فکر ميکنن که اختيار آدمهای ديگه هم دست اوناست!!!

تا حالا آهنگ تکنو ی کردی نشنيده بودم..... اين حس نوستالژيک بعضی ها هم بعضی وقتها شورش رو در مياره ها!

  
نویسنده : mahsa ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ دی ،۱۳۸٢

 

هيچ چيز تو دنيا به شيرينيه اين نيست که بالاخره توانايی نه گفتن رو به کارها و کسايی که دوستشون نداری پيدا کنی!... توانايی اينکه اجازه ندی بعضی آدمها، صرفا به خاطر اينکه گناه دارند هر کاری دلشون ميخواد با زندگيت بکنند!

 

  
نویسنده : mahsa ; ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸٢

 

دوست عزيز (به نام) m،

پيغامتون رو گرفتم،

”ما بيشتر!“

فقط متاسفانه به هيچ وجه نميتونم حدس بزنم شما ممکنه کی باشين!

  
نویسنده : mahsa ; ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ آذر ،۱۳۸٢

محض خاطر فان!

اين عکس ها رو تقديم ميکنم(!!!!) به بهار عزيز، و همه ی برو بچه هايی که اون روزگار با ما میپريدن!!

ديس گای ستيل راکس!

  
نویسنده : mahsa ; ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ آذر ،۱۳۸٢

 

بعد يه مدت طولانـــــــــــــــــــــــــــــــــی...

باز سلام!

يه چند روزی بعد تموم شدن ترم پاييزم ، وقت لازم داشتم تا خودم و زندگـــی و دارونــــــــــدارم رو جمع و جور کنم و پاشم بيام اينجا چيز بنويسم....

حرف خيلی زياد دارم... ولی اصلا نميدونم از کجا بايد شروع کنم...

¤

يکی يه بار بهم گفت : از خودت خبر ندارم...ولی از وبلاگــت مطمئنــم زندگی خيلی خوبی داری....

نــميدونم از کجا اين رو گفته بود... چون من که اصولا اينـــجا زياد حرف نميزنم!

شايدم به حساب تغييری که تو زندگيـــــم رخ داده بود اين حرف رو زده بود... انگار يه مهر رو پيشونی ما زده اند که....

¤

کاری به حرف اون آدم ندارم...

من تو دو سال اخير خیــــلی خيلی سختی کشيدم. لحظات زيادی هم بوده که احساس کرده ام که زندگی ديگه برام هيچ مفهوم و ارزشی نداره....ولی ديگه اينجوری فکر نميکنم...

از اون موقع تا حالا آدمها و چيزهــای دورو برم تغيير زيادی نکرده اند... تنها کســی که تغيير کرده خودمـــم! ...ديگه خيلی چيزهای دنيا آزارم نميده...البته هنوز هم خيلی راه هست که بايد برم... ...ديگه برام مهم نيست که صبح تا شب به چيزهايی فکر ميکنم که چهار سال پيش بايد بهشـــون فکر ميکرده ام... تازه فهميدم که نود درصد آدمهای دنيا اصلا به اين چيزها فکر نميکنند... و تازه، الان متوجه شدنـــش خيلی خيلی بهتر از اينه که باز هم تو زندگيـــم پيش ميرفتم و بعد کلی جلو رفتن، تازه اون مسائل برام مطرح ميشد...که اون وقت يا مجبور ميشدم تا آخر عمر چشمـــم رو به روی خودم ببندم... يا اينکه ميشدم مثل اســـد که قبل از سی سالگی خودم رو تو زير زمين خونــــــمون حلـــــق آويز کنم...  

تو اين دو سال فهميدم که بيخود دلم برای بعضـــی آدمها ميسوزه... ميدونين چرا...چطور بگم... شما هم دبيرســـــتان که بودين از اون پاک کن های قلنبه ی مکعبی داشتين که لايه لايه به رنگهای مختلف بودند؟ يادتونه بعد پاک کردن ، آشغالــــــشون چقدر قشنگ و دراز و رنگ وارنگ بود؟ ولی هر چقدر هم قشنگ باشن، آشغال پاک کن، اشغال پاک کنه! کی وقتی اونا رو از رو ميزش جمع ميکنه تا بريزه تو سطل، غصه ميخوره؟ ( هو هو! مهسا داری زيادی تند ميری!) شايد... ولی خيلی خيلی خوشحالم که تو اين دوره، چيزهايی ديدم که باعث شده اون تصور احمقانه ی من که فکر ميکردم همه هر چقدر که من براشون دل ميسوزونم ، همونقدر جواب من رو ميدن، واقع بينانه تر بشه....

تو اين مدت ياد گرفته ام به خيلی چيزها فکر نکنم... و اونوقت به طرز ناباورانه ای ديدم که خيلی از اون چيزها ديگه اصلا برام مهم نيستند... مثلا اينکه يه آدمهايی چرا رفتارهای عجيب و غريب ازشون سر ميزنه... يا کارهايی که انتظارش رو داريم رو انجام نميدن... يا چرا کارهايی که انتظار نداريم رو انجام ميدن...حالا ميتونم وقتی با آدم زيبايی که دکترای فيزيکش رو داره ميگيره شام ميخورم، فقط تو اطلاعات هيجان انگيزی که از تاريخ هنر داره غرق بشم و از اينکه اون اين چيزها رو از کجا ميدونه بهت زده بمونم، و اصلا به اين فکر نکنم (و برام مهم نباشه)که آدمی به اين زيبايی چرا بايد صرع داشته باشه... .يا مثلا ديگه به اين موضوع فکر نميکنم که من اين کنج دنيا دارم چه غلطی ميکنم... ديگه مطمئنم که اگه سرنوشتم در اين بوده، پس مطمئنا غلطی که دارم الان ميکنم  خيلی بهتر از غلطيه که قبلا ميکردم!

خلاصه اينکه حرف زياد دارم! در ضمن ديگه هم برام مهم نيست که فلان کس اينجا رو ميخونه و داره الان چی فکر ميکنه... تو اين مدت فهميدم، که کلی از آدمها قوه تخيل خيلی خوبی دارن و بدون اينکه چيزی ببينند، خودشون تو ذهن بيکارشون برات هر جور حرفی در ميارن.... از من به شما نصيحت:  اينقدر کارهای جالب تر تو اين دنيا هست که بريم انجام بديم، تا اينکه بشينيم وقت و انرژيمون رو بذاريم خراب کاري اين آدمها رو درست کنيم... بذارين هر چی دلشون ميخواد بگن و هر طور ميخوان فکر کنن!

 

 

  
نویسنده : mahsa ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ آذر ،۱۳۸٢

 

وه!

بالاخره اين دو تا امتحان لعنتی رو که از شانس من تو يه روز افتاده بودند رو هم دادم و شر قضيه کند! البته بماند که که امتحانايی دادم که خدا و خلقش نظيرش رو تا حالا نديده بودند!

فقط يه فرانسه مونده که حالا کو تا هشتم، و يه تحويل طراحی که اونم هفته ی ديگست و جدا از اين مسائل کلی هم انجام دادنش دل انگيزه....

وای بعدش هم يه تعطيليه توپــــــــــــــه يه ماه و نيمه!

و يه عالمه اتفاقها و کارهای هيجان آور که يه قرنه منتظرم اين ترم تموم شه تا برم سراغشون!

  
نویسنده : mahsa ; ساعت ۳:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸٢

 

متاسفانه ديروز اينقدر جيغ زدم ،صدايم گرفته و نميتونم حرف بزنم!

نميدونم شبکه ۳ با اون سانسورهاش، چيزی از ما باقی گذاشت يا نه....

فقط بگم که آبروی همتون رو جلوی دنيا خريديم! 

  
نویسنده : mahsa ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ آذر ،۱۳۸٢

 

پس فردا همين موقع شايد خيلی چيزا تغيير کنه!

مهسا يعنی تغيير!

  
نویسنده : mahsa ; ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ آبان ،۱۳۸٢

 

آنيتای عزيزم،

يه دنيا از محبتت ممنونم!

اون لحظه،

         دنيا رو بهم دادی.

  
نویسنده : mahsa ; ساعت ۳:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ آبان ،۱۳۸٢

 

شايد خدا خواسته است که ابتدا بسياری افراد نامناسب را بشناسی، و سپس شخصی مناسب را.   به اين ترتيب وقتی او را يافتی بهتر ميتوانی شکرگزار باشی.

هميشه افرادی هستند که تو را ميازارند. با اين حال همواره به ديگران اعتماد کن و فقط مواظب باش، به کسی که تو را آزرده، دوباره اعتماد نکنی.

گابريل گارسيا مارکز

  
نویسنده : mahsa ; ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ آبان ،۱۳۸٢

 

"Dream as if you'll live forever, Live as if you'll die today"

James Dean

امروز يه پوستر به ديوار اطاقم زدم که جمله بالا رو داره...

البته، زير عکس صاحب سخن!

من هر وقت به جيمز دين فکر ميکنم از خودم خنده ام ميگيره!

از اينکه چقدر دنيا رو محکم و دودستی چسبيده ام!!!

 

  
نویسنده : mahsa ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸٢

پراکنده

پراکنده.

¤

ديروز موضوعی پيش اومد و مجبور شدم به يکی از بچه های دبيرستان فکر کنم. در لحظه اول خيلی يادم نيومد. حتی صورتش هم خيلی يادم نبود. تا جايی که يادم بود هيچ جور دوستيه خاصی با هم نداشتيم...

وقتی دراز کشيده بودم که خوابم ببره، دوباره شروع کردم به فکر کردن...مجبور شدم از يک سری خاطره های خيلی مهم شروع کنم تا ببينم جرقه ای زده ميشه يا نه....

اول آروم آروم يه چيزايی يادم اومد...بعد کمی سرعت بالا رفت، و يک دفعه به جايی رسيدم که احساس کردم ديگه ذهنم قدرت تحمل اين بمباران خاطره ای رو نداره...

و جالب اين بود که اون مهسايی که لابلای اون چيزها ظاهر ميشد،   اصلا اصلا برام آشنا نبود. اصلا نميشناختمش! اصلا باورم نميشد که اون آدم من باشم!

اگه خونمون بودم ، حتما ميرفتم يکی از فيلم های دبيرستان رو ور ميداشتم ببينم جريان از چه قرار بوده!

¤

چند روز پيش با سه نفر از فارغ التحصيلای حدود ۷۱ بيرون رفته بوديم. البته نميدونستم سمپادی هستند، ولی وقتی شروع کردن در مورد آقايی به نام ناصر زاده خنديدن، يک دفعه تو ذهنم شروع کرد به جرقه زدن!

- ببينم آقای  ناصر زاده ، ناظمتون نبوده؟

و از اينجا بمباران خاطراتی ، با آقای ن. و رقص اسپانيوليش شروع شد(!!!) و همين جور عين بازی دومينو ادامه پيدا کرد و آخرش هم شانس آورديم که مجبور شديم بلند بشيم وگرنه خدا ميدونست چی ميشد!!!!

¤

شما وقتی خاطره های قديميتون رو يادآوری ميکنين، تصويرشون رو به خاطر ميرين يا صدا ها رو؟ من خيلی وقتها يه بوی خاص يادم مياد. مخصوصا وقتی به صبحهايی که تو دوره ی دبستان از خواب پا ميشدم فکر ميکنم. گاهی هم وقتی صبح های تو سرويس راهنمايی- دبيرستان يادم مياد.

¤

يکی از بچه ها ، اول مهر امسال، بيستمين سالگرد محصل بودنش رو جشن گرفت!

بيست سال! !!            يه جوريه نه؟!؟!

¤

آهنگ درد و نفرين  هوشمند عقيلی رو شنيدين؟ قشنگه!

  
نویسنده : mahsa ; ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ آبان ،۱۳۸٢

 

يادم مياد تو يه اطاق تو اتليه اقای وکيـــلی، يه کار نيمه تموم ازشون بود که از موقعی که خيلی کم روش کار شده بود، تا وقتی که کامل شد مدتی حسابی من رو شيفته ی خودش کرده بود!

تصوير، فيگــــور رنگ و روغن مرد جوانی بود که روی صندلی نشـــسته بود و سرش رو روی دست راستش تکيه داده بود وبا زاويه ی خاصــی به بيننده نگاه ميکرد. يادمه چند جور لباس رو هم پوشيده بود و موها و ريـــش خيلی بلندی داشت.

اگه شما با کارهای آقای وکيـــلی آشنايی داشته باشين ميدونين که منظورم از يه فيگور وحشتــــناک زيبا ، اون هم در حالی که کار هنوز نيمه تمــــومه ، يعنی چی!!!!

من هر هفته به شوق ديدن کاملتر شده ی زيبا ترين مخــــــلوقی که به عمرم ديده بودم، تو اطاق سرک ميـــــکشيدم و گاهی هم که امير حواســــش نبود، مدتها خيره بهش می ايستادم....چند هفته ای کــار پــيشرفت کرد ولی يه دفعه، ديگه همونجور اونجا موند...

خيلی جالب بود که قسمت عمده ی جذابيت کار، نيمه تموم بودنش بود... نگاه اسرار آميز و  جزئيـــات صورتــش ،و خطــــوط قوی و با معنــــای پيکرش....

از مبهوت شدن در عمق نگاهـــــش سير نميشدم....نميتونستم جلوی خودم رو در مقابل چرخ زدن در خط سير ترکيب بنديش بگيرم! هر بار که نگاهش ميکردم، مست مست ميشدم......

تا اينکه يه هفته، وقتی از راه پله باريــــک و بلند وارد آتليه شدم، ديدم بچه ها دور تابلو جمع شدن و صدای امير رو شنيدم که: مهســــا بيا اين کار آقای وکيلی کامل شد...

چيزی رو که ميديـــدم باور نميکردم.... کار تمـــوم شده بود. اين ديــــــگه چــــــی بود؟!؟! از آخريـــن باری که ديده بودمـــش خيلی تغييـــــر کرده بود. ديگه حالا، کاملا تصــــوير يه مرد بود. تصــــوير يه مــــرد بود....همــــين! اثری که با هر بار نگاه کردن بهــــش، به خلسه فرو ميـــــرفتم ، حالا تصـــــوير يه مرد بود! هميــــــن! مردی که با چشــــمهای درشت و بهت زده اش، گيـــــج و خشم آلود به من زل زده بود.رنگ صورت و جامه اش، ديگه کاملا مشخص بود....تمامی خطـــوط چهره و اندامـــش، کامــلا قطعی شده بودن...کامــلا قطعی....

نگاه سرد و آلـــوده اش تمام وجـــودم رو ميلـــرزوند.... حقيقـــتش اينه که اگه با اون انتـــظار قبلی تو چشمـــهاش نگاه نکرده بودم، اينقـــدر جا نميـــخوردم....تا بحال اينقدر از تصـــويری شوکه و دلــزده نشده بودم.....

به بقيه بچه ها لبخنـــدی زدم و سريع وارد اطاق خودمـــون شدم...

¤

برام جالبه که اتفاقـــهای زندگی، اينقدر کم تنوعــــند!

جديدا به خودم قول دادم که نذارم بعضـــی از آدمها ، تصويرشــــون برام واضح بشه.... بعضیـــهاشون تو اين واضح شدن، بنيادی تغيير ميکنن....بعضيــــهاشون هم خيلی خيلی چندشـــناک ميشن.!

  
نویسنده : mahsa ; ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸٢

 

۱

۲

۳

۴

۵

۶

۷

۳

۳

۸

۹

 

  
نویسنده : mahsa ; ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ مهر ،۱۳۸٢

 

امروز رفتم سينما!

بعد يک سال و دو سه ماه!

(خوب که چی ؟! نصف آدمهای اين دنيا اصلا نميدونن سينما چيه!!!)

خلاصه... رفتم جشنواره ، فيلم طلای سرخ به کارگردانيه جعفر پناهی. فيلمنامه اش مال کيارستمی بود.خيلييييييييييييييييييييی خوب بود. يعنی هم فيلم خوبی بود و هم حس خوبی داشت!

به اون صحنه ای از فيلم رسيديم که موتور سراسر خيابون وليعصر رو طی ميکرد، يک دفعه دوست بغل دستی من پخ ! زد زير گريه! هممون دلمون گرفته بود ولی اون مشکلش اينه که ديگه نميتونه برگرده...

فيلم جالبی بود ... اگه اکران شد حتما برين.

  
نویسنده : mahsa ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٢

 

يه نفس عميق کشيدم....

مشتم رو گره کردم....

دستم رو تا جايی که ميتونستم بردم عقب...

و با حداکثر نيرو، محکمترين ضربه ای رو که ميتونستم تو صورتش فرود آوردم....

¤

اصلا قصد آزارش رو نداشتم... قصد دفاع از خودم رو هم نداشتم...

فقط گاهی بعضی ها رو بايد از خواب بيدار کرد... چون تو خواب ، شروع ميکنن به لگد زدن به اطرافيان....

بعضی ها هم که خودشون رو ميزنن به خواب و اونجوری به اسم خواب بودن ، همه چيز و همه کس رو لگد مال ميکنن....

هوی! پاشو! مهمونی تموم شده!

اينجا ديگه جای خوابيدن تو نيست! مخصوصا که نميتونی عين آدميزاد بخوابی!!

  
نویسنده : mahsa ; ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ مهر ،۱۳۸٢

 

تا حالا آتش روشن کرده ايد؟

ديدين وقتی ديگه چيزی از شعله باقی نمونده، يه دفعه ميبينين يه سرخی کوچيکی زير زغال ها هنوز از بين نرفته...

با عجله شروع ميکنين به فوت کردنش...بلکه دوباره بگيره...

بعد يهو ميبينين که اون يه ذره هم خاموش شد!

¤

با حرفهايی که بهش زدم، فقط  برام کافی بود که هيچی جواب نده...(راستش منتظر يه جواب گرم بودم ... ولی خوب اگه جواب نميداد هم باز اون يه ذره سرخی ته آتش باقی ميموند .نه؟)...

عوضش يه جوابی بهم داد که مثل يه سطل آب ريخت رو سرم...که اگه رو يه آتيش داغ هم ميريختی خاموشش ميکرد، چه برسه به ... 

  
نویسنده : mahsa ; ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ مهر ،۱۳۸٢

 

به خير گذشت!

ببخشيد ولی يکی اطلاعات اشتباه بهم داده بود!

وقتی ميخواين به يه نفر اطلاعات بدين دقت کنين! بعضی ها قلبشون ضعيفه!

 

  
نویسنده : mahsa ; ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ مهر ،۱۳۸٢

 

وای!

باز هم! باز هم!

باز هم! باز هم!

باز هم! باز هم!

باز هم! باز هم!

باز هم! باز هم!

باز هم! باز هم!

باز هم! باز هم!

باز هم! باز هم!

باز هم! باز هم!

باز هم! باز هم!

باز هم! باز هم!

باز هم! باز هم!

باز هم! باز هم!

باز هم! باز هم!

باز هم! باز هم!

باز هم! باز هم!

باز هم! باز هم!

باز هم! باز هم!

باز هم! باز هم!

باز هم! باز هم!

باز هم! باز هم!

باز هم! باز هم!

باز هم! باز هم!

باز هم! باز هم!

باز هم! باز هم!

باز هم! باز هم!

باز هم! باز هم!

باز هم! باز هم!

باز هم! باز هم!

باز هم! باز هم!

باز هم! باز هم!

باز هم! باز هم!

باز هم! باز هم!

باز هم! باز هم!

¤

من ديگه نميتونم....

اين يکی رو ديگه نميتونم....  Don't panic! Don't panic! Don't panic!Don't panic! Don't panic!  panic! Don't panic! Don't panic! Don't panic! Don't  panic! Don't panic! Don't  panic! Don't panic! Don't panic! Don't  panic! Don't panic! Don't panic! Don't panic! Don't  panic! Don't panic! Don't panic! Don't panic! Don't panic! Don't panic! Don't  panic! Don't panic! Don't panic! Don't panic! Don't panic!Don't panic! Don't panic! Don't panic! Don't panic!  panic! Don't panic! Don't panic! Don't panic! Don't  panic! Don't panic! Don't  panic! Don't panic! Don't panic! Don't  panic! Don't panic! Don't panic! Don't panic! Don't  panic! Don't panic! Don't panic! Don't panic! Don't panic! Don't panic! Don't  panic! Don't panic! Don't panic! Don't panic! Don't panic! Don't panic! Don't panic!  panic! Don't panic! Don't panic! Don't panic!Don't  panic! Don'tpanic! Don't  panic! Don'tpanic! Don't panic!Don't  panic! Don't panic! Don'tpanic! Don't panic! Don't  panic!Don'tpanic! Don't panic! Don't panic! Don'tt panic! Don't panic!Don't  panic! Don't panic! Don'tpanic! Don't panic! Don't panic!Don't panic! Don'tDon't panic!Don't panic!  panic! Don't panic! Don't panic! Don't panic! Don't  panic! Don't panic! Don't  panic! Don't panic! Don't panic! Don't  panic! Don't panic! Don'tpanic! Don't panic! Don't  panic! Don't panic! Don' panic! Don't panic!Don't panic! Don't panic! Don't  panic! Don't panic! Don'tpanic! Don't panic! Don't panic! Don't panic! Don't panic !Don't panic!  panic! Don't panic! Don't panic! Don't panic! Don't  panic! Don't panic! Don't  panic! Don'tpanic!  Don't panic!Don't  panic! Don't panic! Don't panic! Don't panic! Don't  panic!Don't panic! Don' panic! Don't panic! Don't panic! Don't panic! Don't  panic! Don't panic! Don'tpanic! Don' panic! Don't panic! Don't panic! Don'tDon't panic!Don't panic!  panic! Don't panic! Don't panic! Don't panic! Don't  panic! Don't panic! Don't  panic! Don'tpanic! Don't panic! Don't  panic! Don't panic! Don'tpanic!Don't panic! Don't  panic! Don't panic! Don't panic! Don't panic! Don't panic! Don't panic! Don't  panic! Don't panic!  ! Don' panic! Don't panic! Don't panic!Don'tDon't panicDon't panic!  panic! Don't panic! Don't panic! Don't panic!Don't  panic! Don't panic! Don't  panic! Don't panic! Don't panic! Don't  panic! Don't panic! Don'tpanic! Don't panic! Don't  panic! Don'tpanic! Don' panic! Don't panic! Don'tt panic! Don't panic! Don't  panic! Don't panic! Don'tpanic! Don' panic! Don't panic! Don't panic! Don't Don't panic!Don't panic!  panic! Don't panic! Don't panic! Don't panic! Don't  panic! Don'tpanic! Don't  panic! Don'tpanic! Don't panic! Don't  panic! Don't panic! Don'tpanic! Don't panic! Don't  panic! Don'tpanic! Don' panic! Don't panic! Don'tt panic! Don't panic! Don't  panic! Don't panic! Don't panic!Don' panic! Don't panic! Don't panic!Don'tDon't panic !Don't panic!  panic! Don't panic! Don't panic! Don't panic! Don't  panic! Don't panic! Don't  panic! Don'tpanic! Don't panic!Don't  panic! Don't panic! Don't panic! Don't panic! Don't  panic!Don'tpanic! Don' panic! Don't panic! Don'tt panic! Don't panic!Don't  panic! Don't panic! Don't panic! Don' panic! Don't panic!Don't panic! Don't Don't panic! Don't panic!  panic! Don't panic!Don't panic! Don't panic! Don't  panic! Don'tpanic! Don't  panic!Don'tpanic! Don't panic! Don't  panic! Don't panic! Don'tpanic!Don't panic! Don't  panic! Don'tpanic! Don' panic! Don't panic!Don't panic! Don't panic! Don't  panic! Don't panic! Don'tpanic!Don' panic! Don't panic! Don't panic!Don'tDon't panicDon't panic!  panic! Don't panic! Don't panic! Don't panic! Don't  panic! Don'tpanic! Don't  panic! Don'tpanic! Don't panic! Don't  panic! Don't panic! Don'tpanic! Don't panic! Don't  panic! Don'tpanic! Don' panic! Don't panic! Don'tt panic! Don't panic! Don't  panic! Don't panic! Don'tpanic! Don' panic! Don't panic!Don't panic! Don'tDon't panic! Don't panic!  panic! Don't panic! Don't panic! Don't panic! Don't  panic! Don'tpanic! Don't  panic! Don'tpanic! Don't panic! Don't  panic! Don't panic! Don'tpanic! Don't panic! Don't  panic! Don'tpanic! Don' panic! Don't panic! Don'tt panic! Don't panic! Don't  panic! Don't panic! Don'tpanic!Don' panic! Don't panic! Don't panic!Don'tDon't panicDon't panic!  panic! Don't panic! Don't panic! Don't panic!Don't  panic! Don'tpanic! Don't  panic! Don'tpanic! Don't panic!Don't  panic! Don't panic! Don'tpanic! Don't panic! Don't  panic!Don'tpanic! Don' panic! Don't panic! Don'tt panic! Don't panic!Don't  panic! Don't panic! Don'tpanic! Don' panic! Don't panic!Don't panic! Don'tDon't panic!Don't panic!  panic! Don't panic!Don't panic! Don't panic! Don't  panic! Don'tpanic! Don't  panic!Don'tpanic! Don't panic! Don't  panic! Don't panic! Don'tpanic!Don't panic! Don't  panic! Don'tpanic! Don' panic! Don't panic!Don'tt panic! Don't panic! Don't  panic! Don't panic! Don'tpanic!Don' panic! Don't panic! Don't panic!Don'tDon't panicDon't panic!  panic! Don't panic! Don't panic! Don't panic!Don't  panic! Don'tpanic! Don't  panic! Don'tpanic! Don't panic!Don't  panic! Don't panic! Don'tpanic! Don't panic! Don't  panic!Don'tpanic! Don' panic! Don't panic! Don'tt panic! Don't panic!Don't  panic! Don't panic! Don'tpanic! Don' panic! Don't panic!Don't panic! Don'tDon't panic!Don't panic!  panic! Don't panic!Don't panic! Don't panic! Don't  panic! Don'tpanic! Don't  panic!Don'tpanic! Don't panic! Don't  panic! Don't panic! Don'tpanic!Don't panic! Don't  panic! Don'tpanic! Don' panic! Don't panic!Don'tt panic! Don't panic! Don't  panic! Don't panic! Don'tpanic!Don' panic! Don't panic! Don't panic!Don'tDon't panicDon't panic!  panic! Don't panic! Don't panic! Don't panic!Don't  panic! Don'tpanic! Don't  panic! Don'tpanic! Don't panic!Don't  panic! Don't panic! Don'tpanic! Don't panic! Don't  panic!Don'tpanic! Don' panic! Don't panic! Don'tt panic! Don't panic!Don't  panic! Don't panic! Don'tpanic! Don' panic! Don't panic!Don't panic! Don'tDon't panic!Don't panic!  panic! Don't panic!Don't panic! Don't panic! Don't  panic! Don'tpanic! Don't  panic!Don'tpanic! Don't panic! Don't  panic! Don't panic! Don'tpanic!Don't panic! Don't  panic! Don'tpanic! Don' panic! Don't panic!Don'tt panic! Don't panic! Don't  panic! Don't panic! Don'tpanic!Don' panic! Don't panic! Don't panic! Don'tDon't panic!Don't panic!  panic! Don't panic! Don't panic! Don't panic!Don't  panic! Don'tpanic! Don't  panic! Don'tpanic! Don't panic!Don't  panic! Don't panic! Don'tpanic! Don't panic! Don't  panic!Don'tpanic! Don' panic! Don't panic! Don'tt panic! Don't panic!Don't  panic! Don't panic! Don'tpanic! Don' panic! Don't panic! Don't panic!Don't panic

  
نویسنده : mahsa ; ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ مهر ،۱۳۸٢

← صفحه بعد